پریا تفنگ ساز

شعر، ترانه، زندگی
 

 

اولش مدام دلت می خواهد که بخوابی، کمی که بیشتر گذشت فکر می کنی چه طور است کمی خیالبافی کنی! بعدترها خیالبافی هایت تو را پرت می کنند توی تپش قلب، آنوقت دلت می خواهد گریه کنی! هی زار می زنی هی زار می زنی، خوب که تمام شد می روی زل می زنی توی آینه: که چی؟ این بینی ورم کرده و این چشم های پف آلود... واقعا که چی؟ بعد دلت می خواهد فقط بخوابی، کمی که بیشتر گذشت...

نه مرام من از اولش هم این نبود یعنی اگر هم بود عادت نبود و اگر عادت می شد یک تلنگر از سرم پرش می داد.

ما آدم های سر سپرده به بدبختی نیستیم هرچند خونمان مثل شیرینی از ما چیزی شبیه ناله طلب کند هر چند ژن های معیوبمان گاهی اوقات بغض به خورد گلویمان بدهند و وادارمان کنند مدتی را در بی تفاوتی به سر ببریم و مدام تکرار کنیم: "هر چه پیش آید خوش آید" و یا ته تهش : "خب به من چه؟"

بله شاید بهتر است بروی کمی بخوابی!

 

 

غزلی از من، سعدی و حافظ!

 

 

 

چنان به موی تو آشفته ام به بوی تو مست

که جز تو بر احدی دل نمی توانم بست

خلیل من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه ای همه بت های آزری بشکست

مرا امید وصال تو زنده می دارد

وگرنه جان برود همچو آبرو از دست

لب از ترشح می پاک کن برای خدا

که اختیار من از دست رفت و تیر از شست

بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا

اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست

غلام همت آنم که پایبند یکیست

چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست

کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم

که دل چه می کشد از آشنای غیر پرست

سحر سرشک روانم سر خرابی داشت

که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

ولی ز بند تو تا زنده ام نخواهم جست

سرم خوشست و به بانگ بلند می گویم

که جز تو بر احدی دل نمی توانم بست

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٤ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط پریا تفنگ ساز به من بگو () |