پریا تفنگ ساز

شعر، ترانه، زندگی
 

بعد از ماه ها آمده ام سراغ پرشین بلاگ! اصلاً یادم نمی آید گذرواژه و نام کاربری ام چه بوده. دست هایم ناخودآگاه تایپ می کنند. به صداهای اطراف گوش می کنم به اتاق کناری که دارند آدم جدیدی را برای استخدام سین جیم می کنند به صدای کودکانی که از مدرسه برمی گردند به صدای چیلیک چیلیک دکمه های کیبورد.

دست و دلم به کار نمی رود دست و دلم به نوشتن نمی رود دست و دلم به انیمه دیدن نمی رود... فقط فکر می کنم... گوش می کنم... فکر می کنم!

آدمی که توی اتاق بغلی نشسته دارد سر حقوق و مزایایش چک و چانه می زند، فلاسک چای قژ قژ می کند و دکمه های کیبورد چیلیک چیلیک.

من دارم فکر می کنم آدمی که توی آن اتاق نشسته احتمالا فردا روی صندلی من خواهد نشست، دارم فکر می کنم چای توی فلاسک حتما تا الان تلخ و سرد شده، دارم فکر می کنم بروم در را ببندم تا صدای موتورها، جیغ ها و ترمزها توی اتاق نیاید.

آمده بودم خبر چاپ کتاب دومم را توی وبلاگ بگذارم. کتابی که اصلا نمی دانم چرا برای چاپش 3 سال صبر کردم و چرا برای چاپ به ناشری سپردمش که هیچ نمی شناختم!

آدم اتاق بغلی هیچ چیز نمی گوید، صدای فلاسک بند آمده و من خسته تر از آنی هستم که در اتاق را به روی صداهای آشنا ببندم. 

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٢٠ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط پریا تفنگ ساز به من بگو () |