پریا تفنگ ساز

شعر، ترانه، زندگی
 

بی مقدمه آمده ام با شعر

که آغاز بوده است

که از آغاز بوده است!

 

.

.

.

مثل دنباله زنی در باد

قد کشیدم درون حافظه ات

مثل مه پخش می شد از آغاز

خاطرات بدون حافظه ات

 

تا کجا از خودم فرار شدم

با دو پا از دو رشته کوه بلند

به زمین وصل بود پاهایم

چشم هایم به جاده میخ شدند

 

نتوانستم از تو دور شوم

سایه ای بودم از ادامه ی تو

هر چه رفتم به قبل برگشتم

به نخستین سلام نامه ی تو

 

من فقط شکل دیگری بودم

از هوایی که توی خون تو بود

داشت کم کم به کشتنم می داد

پرتگاهی که در جنون تو بود

 

مهربان باش مثل یک مادر

با من، این خسته از چرایی خود

بغلم کن شبیه داروها

توی آغوش شیمیایی خود

 

هیچ کس غیر تو نمی داند

درد و دیوانگی چقدر بد است

زخم هایم عمیق می فهمند

دشمن خانگی چقدر بد است

 

کاش می شد به باد می دادم

مولکول های خسته ی خود را

با کمی چسب خوب می کردم

بغض های شکسته ی خود را

 

آه بی تو چقدر گریه بد است

می کشد شیره ی وجودم را

توی بغضم حشیش کاشته اند

تا تماشـــا کننـد دودم را

 

مثل رویای نیمه کاره ی تو

زنده و خسته ام ولی با درد

مثل کبریت روشن از گوگرد

به تو وابسته ام ولی با درد

 

می شود در خودم فرار کنم

با دو تا دست بر گلوی خودم

مثل یک خاطره مرور شوم

توی آیینه روبروی خودم

 

.

#پریاتفنگساز

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢٠ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ توسط پریا تفنگ ساز به من بگو () |