پست نویسی
۞ اول اینکه یکی از عمده ترین آرزوهای من این است که یک کوآلا را به فرزندی قبول کنم دوم اینکه موقع نوشتن کتاب جدیدم کوآلای خواب چسبیده به بامبوها را از آینه ی توی هال تماشا کنم سوم اینکه تا اطلاع ثانوی همین ها عمده ترین آرزوهایم باقی بمانند !!! به شکل دردناکی نمی دانم خوشبختم یا بدبخت !!! این استتوس ها را پشت هم نوشتم و یک مصرع از ترانه ی جدیدم را ریختم توی سوپم با کلی قارچ سفید دکمه ای ... از لحاظ روانی شاید تعادل روحیم را یک پروانه که مقداری این طرفتر از خط تقارن کله ام نشسته است به هم ریخته ، در هر حال من به شدت اشتهای نوشتن را از دست داده ام و به جز دو نفر میل به صحبت کردن را نیز !!! نشسته ام و فکر می کنم پارسال درست همین موقع چه حسی داشتم ؟! تعداد سوالاتم بیشتر بود یا کمتر؟ حس رضایتم چطور؟ اینکه آیا یک سلام حالم را درست می کرد و یک هیچی خراب؟ پیرتر بودم یا جوان تر؟ محبوب یا منفور؟ خواب یا بیدار ؟ اصلا چه فرق می کند و حالا مهم تر است و این ها چه ربطی دارد و بی خیال بگذریم را نمی خواهم !!! من جواب می خواهم و به جز خودم کسی قرار نیست کمک قابل توجهی به من بکند. پروانه پر می زند و می رود من می افتم غلت می خورم بر می خیزم سوال های من هنوز نا تمامند هنوز بی جواب اینکه این ها را شعر تصور کرده باشی یا نه کمکی به من نمی کند حتی اینکه جزء لاینفکی از این متن بدانیش! در هر حال من قوه ی نوشتنم را مثل گوشی موبایلم به راحتی شارژ می کنم و حداقل از این نظر خیالم راحت است. ۞ به بهانه ی حرف زدن نقدی بر جعبه !!! برداشتی از داستان کوتاه دکمه دکمه نوشته ریچارد متیسون به کارگردانی ریچارد کلی و بازی کمرون دیاز است (2009) با شروع شدن فیلم شما با یک خانواده ی معمولی تقریباً خوشبخت رو به رو می شوید مادر خانواده دارای معلولیتی در انگشتان پاست و پدر کارمند سازمان ناسا . یک مهمان ناخوانده، پیرمردی که بر اثر صاعقه چهره ای چندش آور دارد جعبه ای را به زن داده و به او توضیح می دهد که 24 ساعت وقت دارد تصمیم بگیرد با فشردن دکمه قرمز رنگ داخل جعبه صاحب یک میلیون دلار پول شود و در ازای آن یک نفر در گوشه ای از دنیا بمیرد! روایت داستان آنقدر پراکنده و پر از ایده ها و اتفاقات تکراری است که حتی لذت یک کار متوسط و منسجم را از بیننده دریغ می کند. صحنه ی داخل کتابخانه و رویارویی مرد با سه مکعب شناور در هوا که گویی از آب شکل گرفته اند به قدری پرت، ناخوانا و نا به جاست که پس از فرود آمدن مرد - بعد از ورود با وسواس به یکی از آن ها - در رختخواب خودش مخاطب را دچار یاس و نا امیدی می کند !!! چرا باید این صحنه نوشته و در طرح کنجانده می شد ؟ به راستی معلولیت زن فقط ما به ازای صورت ناقص پیرمرد در نظر گرفته و ماجرای حال به هم زدن آدم فضایی ها و جاسوسی دولت ها و خیلی اتفاقات بی ربط دیگر همین طور بی دلیل برای پر کردن فاصله ی این بیست و چهار ساعت زمان تصمیم گیری زن در فیلم آورده شده بودند ؟!!! واقعا اگر بخواهم نکته به نکته این فیلم را باز کنم می توانم چند صفحه ی دیگر بنویسم اما به خودم زحمت نمی دهم چون واقعا ارزشش را ندارد و این نوشته هم صرفا به این خاطر بود که یک روز مجبور شدم فیلمی را ببینم و فکر کردم شاید باید چیزی درباره اش بنویسم !!! ۞ هیچ چیز من را به اندازه ی قافیه ای که نتوانم حدس بزنم سر کیف نمی آورد !!! ۞ لینک دانلود ماشین نمره چند (برای دوستانی که لطف دارند و می پرسند) حالا حالاها نه قصد به روز کردن داشتم نه انگیزه اش رو ! دیروز تهران بودم وقتی دعوتنامه مو برای جشن پرشین بلاگ دیدم و در اون ذکر شده بود وبلاگم جزو وبلاگ های برتر انتخاب شده گفتم بد نیست هم سری به این نشست بزنم و هم دوستان قدیمی نادیده رو ببینم . وبلاگ آشیانه گرم من و آقای همسر، رژ لب قرمز، آموزش کامل روبان دوزی و امثالهم جوایزشونو گرفتن و من ترجیح دادم کوله بار سنگین فرهنگیمو روی آخرین صندلی از آخرین ردیف بگذارم، دوستانم رو از پشت سر ببینم وبی سرو صدا برگردم تا به امور مهمتری بپردازم! من ترسیم کردن را به حرف زدن ترجیح میدهم، زیرا ترسیم کردن سریعتر است و مجال کمتری برای دروغ گفتن باقی می گذارد این هم یک 4 پاره ی تقریبا جدید که ترجیح می دم بدون مقدمه بریم سراغ شعـر : بی شک تمام هستیم را باد رقصانده است بر بند بندی که بلرزاند وجودم را دستی درونم را به دست چرک می شوید تا پهن تر گیرد لباسی تارو پودم را با اضطراب مضحکی از عشق خوابیدن در خاطراتی که پر از قرص مسکن بود دستی شبیه دلهره در من سرایت کرد دستی که چاقو بود می لرزید مزمن بود پنهان شوی تا بغض را آسوده تر باشی عشق از درون حرف هایت می زند بیرون با پشت دستی گونه ات را گرم خواهی کرد بالا بیاور حرف هایت را نترس از خون ! من پا به پا کردم ولی دنیا مصمم بود بیهوش رقصیدم که قرمز را بخشکانی در من وزیدی تا رگم آتشفشان باشد حسی دو قطبی- چند وجهی، خلسه ای آنی دارد هوا از استخوانم کام می گیرد تا پوکی مغزی پر از اکسیژنت باشد باید برای زنده ماندن قطره ای تردید در استخوانت، پلک هایت، در ژنت باشد می خواستم ساکت شوم خون از لبم پاشید با دست های بسته تخم کفترم دادند می خواستم پنهان شوم در میز تحریرم بیرون کشیدم شعر، در هستی پرم دادند من اتفاق مضحکی از عشق و اجبارم تلفیق دست رودخانه، پای عابرها حتی کلاغ و موش ها هم می توانستند ناجی من باشند بی شک جای عابرها حرف از سرم ... دودی که اگزوز را بسوزاند با گیجی امروزیم در حال تخمیرم دستی حواسم را به تو ... اِ یادت افتادم ! در باد می میرم دوباره شکل می گیرم . § اواخر آذر و اوایل محرم . امسال نه محرمو فهمیدم نه محرم منو ! نمایشگاه کتاب امسال رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ، اینکه با چه شوقی آمدیم و چه ها شد !!! دوستانی که موفق به خرید کتاب ماشین نمره چند در نمایشگاه نشدند نسخه جدید آن را می توانید از اینجا دانلود کنید. من آثار هنرمندان را نگاه میکنم و هنر را به مثابه وسیلهای برای الهام خودم میپندارم و سعی میکنم تحت تأثیر هیچ فرهنگی نباشم در هر کارم روشهای جدید را جستجو میکنم. برای من قانون و قاعده محدود کننده وجود ندارد و اصولا مرزی بین درست و نادرست نمیدانم. فرانک گری محسن عاصی بعد از هفت ماه وبلاگش رو با کلی مطلب به روز کرده . با یک چهار پاره ، یک ترانه همراه با لینک دانلودش که پیشنهاد می کنم حتما دانلودش کنین و لذتشو ببرین و معرفی یک شخصیت پارادوکسیکال شاعر مسلک عصیانگر ... باز هم برای دوستانی که اطلاع ندارند یادآوری می کنم وبلاگ سید مهدی موسوی طبق جمعه نویسی هایش به روز خواهد شد و آدرس وبلاگ جدیدش رو در لینکدونی هاتون تغییر بدین. وبلاگ دوست خوبم فاطمه اختصاری را هم قراره از این به بعد بدون خبر رسانی و زود به زود ببینیم. آدرس وبلاگ جدیدش رو هم در پیوندهاتون اصلاح کنین لطفا. چند وقتی است وبسایت اختصاصی ادبیات با همکاری چند نفر از شاعران و داستان نویس های خوبمون شروع به کار کرده، پیشنهاد می کنم هر چه زود تر عضو بشین تا هم از مطالب خوبش استفاده کنین و هم شعرها، داستان ها و مطالب ادبیتون را در این سایت به اشتراک بگذارید. چارپاره و ترانه ای قدیمی از من در این سایت. .
لوکوربوزیه
| Design By : Night Skin |

