این بار فقط با ترانه ...

انگار همه ی گفتنی ها را نباید گفت

اصلا نباید گفت ...

 

 

تو رویا بمونم برام بهتره

نذار خواب تو از سرم بپره

تو گوشم میگی : «حیفه جون بکنی

چشاتو ببند هر چی هست می گذره !»

 

چشامو می بندم شب آروم می شه

خیابونا از پرسه دس می کشن

تو پلکام دو تا جغد دق می کنن

رو لب هام نفس هات نفس می کشن

 

زمان ذوب می شه، رو من می چکه

پر از کودکی می شه خندیدنم

چقد رو به راهم که بی خستگی

تا صبح تو خیالت قدم می زنم

 

می خوام خواب باشم همه عمرمو

غمت دست می شه ، تکونم می ده

یه آینه می ذاره جلو صورتم

منِ واقعیمو نشونم می ده

 

تو می ری و خواب از سرم می پره

تو آوار رویا خرابت می شم

تو گوشم می گی هر چی هس میگذره                                                           

تو گوشم می گی و من ساکت می شم

 

چقد خوبه رویا چقد خوبه که

می شه هر شبو با تو قسمت کنم

چشامو می بندم تو آغوش تو

بذار به خیال تو عادت کنم

 

 

 

 
 

/ 39 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نويد

سلام ! استفاده نموديم . به اميد ِ بهره هاي بيشتر .

مشق مهربانی دل

سلام پریا جان لینکت میکنم وشماهم لطفا منو لینک بفرمایید. واقعا همه گفتنی ها را نباید گفت... مرسی [گل][گل].

رومینا عابدی

پریا...

arya

وبلاگ قشنگی داری پریاجان خوشم اومد

بامداد سیاه

سلام انسان، حیوانِ متحرکی ست خون جامد، دررگهایِ حرکتش باقی ست شیطنت می کند، طمعِ داشتنت با سلولهای مغزم چرا که ارتباطِ معنی داریِ عمیقی، بین انرژیِ تن ها برقرارمی شود، وقتِ رفتنت و حجمِ بادِ صبحگاهِ کنارِ ساحل ها بغضِ مرغانِ ماهی خوار را به آسمان نمی رساند مگر چشمانِ تو کیمیاگرانِ صبورِ محبت اند که چنین مرموزانه، صبحِ پیروزی را به نظاره نشسته اند کدامین انحنایِ صورتی رنگِ بی مروت، در ذهنِ خاطره هایِ تو جاری شد که چنین طلب کارانه، مرگِ دقایقِ بی نظمی را به دیوار آویخته ای کمتر از تجربه ی "تن" نیست، دیدنِ لبخند کمتر از رنجِ دوزخ نیست، استرسِ دوری کمتر از سوت سوتِ تجهیزاتِ سی سی یو نیست، بوقِ انتظار گوشی به پشتِ اتوبانِ آزادی بیا ... با چندین شعر به روزم و منتظر شما [لبخند]